قسمت هفتم

خرید بک لینک

رمان

"زمین به خواست ما نمی چرخد"

نویسنده:F.N

اخ سرم!!با یک سردرد فوق العاده بهوش اومدم،وای که چقدر سر و صورتم درد می کنه!! اطرافم رو نگاه کردم....اوه خدای من تو اتاق لرد بودم پس یعنی الان رو تخت لردم ؟؟؟من اینجا چیکار می کنم.....وای تازه یادم افتاد ویکی اصلا حقش نبود....اخ .....یهویی از جا پریدم اخه تازه یاد ساسان افتادم لرد من رو به مرگ ساسان تحدید کرده بود، سریع به سمت دستگیره در یورش بردم که دیدم بله قفله می کوبیدم به در و داد می زدم:

-یکی این در و باز کنه اهای کسی نیست؟؟لعنتی باز کن این درو

وای خدا چقدر بیهوش بودم؟؟؟وای خدا داداشم ،داداشم و از تو می خوام.در و باز شد و هیکل لرد تو چار چوب در نمایان شد،به سمتش حمله کردم که دوتا از اون غول تشنا(بادیگارهای لرد)به سمتم اومدن یکی شون دستام رو از پشت گرفت و اون یکی نامردی نکرد یک مشت پدر مادر دار حواله شکم مبارکم کرد.اخی گفتم افتادم زمین،مثل ببر زخمی بودم ،هم خشم هم ترس سرتا سر وجودم رو فرا گرفته بود، ترس از دست دادن ساسان برادرم و خشم از رفتار غیر منطقی لرد......دهن باز کردم که حرف بزنم که درد شدیدی توی لپم حس کردم...گونم قشنگ پاره شده بود اما چون تا سرحد مرگ خشمگین بودم درد و حس نمی کردم .داد زدم:

-عوضی ،تویک حیوونی،داداشم ؟!داداشم کجاست لعنتی؟؟؟

لرد به اون یکی که زد تو شکمم اشاره کرد بره بیرون بعد از دو یا سه دقیقه برگشت اما یک ادم رو شونش بود انداختش زمین که غلط خرد صورتشو دیدم......نه ،نه،نه این.....این ...اخ ساسان اخ ساسان..خدا ساسانم داداشم نه نه سااااااااساااااااااااان داداش .....بادیگاردی که دستام رو گرفته بود رها کرد و بدن یخی داداشم همه هستیم رو تو اغوش کشیدم باورم نمی شد، نه این دیگه خارج از توانم بود......سرم رو بلند کردم و با چشمای به خون نشستم به لرد نگاه کردم و با یک خیز به سمتش حمله کردم انقدر سریع بود که نه اون نه کسی دیگه نمی تونست هیچ عکس العملی نشون بده افتادم به جونش و داشتم می زدمش که یه چیزی خرد تو سرم افتادم اونور اشک می ریختم و اسم ساسان صدا می کردم ....به معنای واقعه ای داشتم جون می دادم......لرد اومد سمت من تو اغوش گرفت انقدر حالم بد بود که نفهمیدم در اغوش لرد ، لرد اروم در گوشم گفت پسر گریه کن هیچی تو خودت نریز گریه کن.....لرد هم اشک تو چشاش جمع شده بود انقدر داغون بودم که زمان مکان از یاد برده بودم فقط به داداش جوونم که پرپر شد فکر می کردم عین دیوونه ها دنبال یک راهی بودم که زندش کنم....اخ خدا چقدر رنج و عذاب ؟؟؟!!ساسان دیگه چرا؟؟؟

ادامه دارد.......

رمان نویس نوپا...

ما را در سایت رمان نویس نوپا دنبال می‌کنید

برچسب: قسمت هفتم سریال شهرزاد,قسمت هفتم سریال آسپرین,قسمت هفتم آسپرین,قسمت هفتم سريال شهرزاد,قسمت هفتم ماه عسل 95,قسمت هفتم سریال متهم گریخت,قسمت هفتم شاهگوش,قسمت هفتم سریال شاهگوش,قسمت هفتم ماه عسل 94,قسمت هفتم ماه عسل, نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 21:40

صفحه بندی