
رمان "زمین به خواست ما نمی چرخد"نویسنده:F.Nرسیدیم خونه ماشین تو پارکینگ پارک کردم و رفتیم داخل ،ساسان هم تابلو بود شدید از دستم اعصابش خش خشی رفت و اتاقش همچین در اتاقش بهم کوبید که گفتم ویلا نیاد پایین خیلی من که به اندازه کافی لرد ازم پذیرایی کرد رفتم تو اتاقم خودمو پرت کردم رو تخت با همون لباسا دراز کشیدم اخ راستی یادم رفت بگم امشب چی پوشیدم.از اونجایی که ویکی گفت مهمونی مهمونی نامزدیم نبوده و من فکر میکردم یک پارتی ساده است تیپم شامل :شلوار جین قهوه ای با یک پیرهن چهار خونه با زمینه سفید و خطهای سورمه ای قهوه ای قرمز و کفش کالج قهوه ای موهام هم شلوغ درست کرده بودم و یک زنجیر کلفت طلا و یک انگشتر پهن طلا توی شصت دست راستم شماره کفشم رو هم دوست دارید بگم؟؟؟؟ والاانقدر چرت و پرت گفتم که خوابم برد.صبح از خواب بیدار شدم از اتاق رفتم بیرون بعد از فعالیت های نظافتی رفتم تو اشپز خونه که دیدم ساسان نامرد داره تنهایی صبحانه می خوره که داد زدم-جوان ایرانی سلام صبحت پیروزساسان:واقعا برام عجیب (با پوزخند)با همون انرژی صبحگاهی لحنه شاد و سرزنده بدور از هر غمی گفتم :-چی عجیب؟؟؟؟ساسان که منتظر یک تلنگر بود که منفجر بشه گفت: (البته با فریاد)چی عجیب برام؟؟اره؟؟ باورم نمی شه چطوری انقدر ریلکس نشستی اینجا داری با ارامش کامل صبحونه می خوری ؟؟هاان چرا؟؟؟می فهمی اصلا چه اتفاقی افتاده ؟؟؟ببین تو داری ازدواج می کنی اونم یک ازدواج تحمیلی هههه باورم نمی شه انقدر ریلکس باشی.اره نبایدم باورش بشه 12 سال که سنگم از اسمون بباره برام مهم نیست،12 ساله که هر اتفاقی بدی هم بی افته تلخیش اندازه اون طعم تلخ 12 سال پیش نیست،اتفاقی که فواد شاد و سرزنده رو کشت و تبدیلش کرد به یک فواد افسرده که بعد از مدتی نقاب شاد بودن و بی تفاوتی به چهرش زده فقط بخاطره جلوگیری از ناراحتی کسایی که خیلی براش عزیزن مثل ساسان،سهیل(پدر فواد و ساسان اما فواد و ساسان به اسم کوچیک صداش میزنن)،انیس جون هههه انیس جونی که 12 ساله دیگه نمی تونم بهش بگم مادر.لبخند تلخی زدم خیلی تلخ به اندازه تمام تلخی های زندگیم و گفتم:-سعی کن باورت بشه چون می خوام باویکی ازدواج کنم اما نه یک ازدواج تحمیلیاز سر میز بلند شدم که برم که ساسان راهم رو سد کردو گفت:دروغ میگی...داری بهم دروغ میگی.....بگو بگو چی شده بهم بگو چی تو رو از زندگی سیر کرده؟چی باعث شده داداش بزرگه من از هم چیز ببره....اشک تو چشاش جمع شده بود،به هرکی دروغ بتونم بگم به ساسان نمی تونم.-هیچی نشدهو رفت تو اتاقم و در و بستمادامه دارد.......
رمان نویس نوپا...ما را در سایت رمان نویس نوپا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 18