رمان
"زمین به خواست ما نمی چرخد"
نویسنده:F.N

رسیدیم هتل بعد از تحویل اتاق ها و جابه جایی چمدونا خواستم یک ذره بخوابم که.......اخ عذاب وجدان داره دیوونم می کن...ویکی ، ویکی، ویکی اخه چرا دختر....خیلی دلش می خواست ایران و ببین اما نشد.....سریع لباس هام رو پوشیدم زدم بیرون،توی خیابون ها میچرخیدم ، تهران خیلی عوض شده اصلا اون موقع که من ایران بودم برج میلادی وجود نداشت.خیابون ها ،بازارها مراکز تفریحی همه چیز تغییر کرده.به سمت خونه قدیمی که من ، انیس جون ،بابا سهیل و ساسان باهم توش شاد خندون بودیم رفتم.جاش یک برج ساختن دیگه اثری از خونه نبود همین طور به راه ادامه می دادم خواستم از عرض خیابون رد شم که یهو یکی جلو پام کوبید رو ترمز سرم رو به سمتش چرخوندم که ببینم طرف روانی نیست که یهو مخم هنگ کرد....باورم نمیشه......راننده ماشین هم به من زل زده بود یک خانم هم همراش بود من تو چشمای اون و اون توچشمای من برق اشک حتی از این فاصله هم قابل تشخیص بود.هنوز هم تو شک بود و داشت از ماشین پیاده می شد اروم زمزه وار گفت : فواد...فواد خودتی؟
لبخند کم جونی زدم و گفتم:اره خود خودمم
دستام از هم باز کردم و اون هم به سمتم پرکشید.هم دیگر رو در اغوش کشیدیم.و شونه های مردونه امیر علی ،بهترین رفیقم شروع به لرزیدن کرد.
از اغوش هم خارج شدیم و به چهرش نگاه کردم ،موهای جای شقیقه هاش سفید شده بود قافش خیلی پخته تر شده بود.یک مرد واقعه ای شده بود.
امیر علی:چرا یهو گذاشتی رفتی؟؟چرا بی مرام ؟؟وقتی اومدم در خونتون که انیس خانم بهم گفت با ساسان رفتین لندن.یعنی اون لحظه به معنای واقعه ای داشت اشکم در میومد خیلی نامردی.
-همه چیز رو برات تعریف میکنم.
شخص ثالث:ببخشید اقایون؟
با یک صدای خیلی نازک و زنون به سمت عقب برگشتم که یک دختر حدود 18 ساله رو دیدم قیافش برام اشنا بود وقتی چهرم رو دید هنگید .امیر علی یک لبخند زد و دستش رو گذاشت پشتم رو من رو خیلی نرم به سمت دخترک هل داد و گفت:خُب ایشون که می بینید شیطون شیطونا و عسل خانم اقا فواد هستن
چییییییییییییییییییییییییییییییییی ، نفهمیدم امیر علی الان چی گفت یعنی این الان، این الان.....باورم نمیشه..... بالاخره لب باز کردم و گفتم: هدی؟(هدا اسم یک دختر)
وسط گریش خندید و گفت:
اون خانوم با یک لحنه بچگانه:جونم داداشی جونم ؟
زد زیر گریه گفت:فواد کجا بودی اخه ؟کجا رفتی؟
یهو تو اغوش کشیدمش در گوشش گفتم:آخ عسل خانومی من شیطونک من
از هم جدا شدیم نگاهش کردم و گفتم:چقدر تو بزرگ شدی ؟؟یعنی تو همون دختر بچه منی؟
وسط گریه زد زیر خنده اروم گفت :اره
برگشتم سمت امیر علی که یهودیدم اخماش تو همه و صورتش جمع شده .....خندم گرفت...خندم رو جمع کردم و دستام رو از رو بازوهای هدی برداشتم،درسته من هدی رو مثل خواهر نداشتم دوست دارم و هدی هم منو مثل امیر علی ولی علی خیلی رو این مسائل حساسه..وقتی فهمید که فهمیدم ناراحت شده به طور نامحسوسی دستم رو از رو شون هدی برداشتم که هدی متوجه نشه اخماش باز شد و اومد خیلی اروم در گوشم گفت:ببخشید داداش اما....
پریدم وسط حرفشو گفتم:میفهمم .بیخیال
خوشم میاد بچه تیزی این علی
سر هدی پایین بود اشک می ریخت اخیه که چقدر دلم واسه هدی تنگ شده بود.
امیر علی گفت:خُب حالا فیلم هندی رو بیخیال شیم بپرید که بریم خونه.
-نه علی جان مزاحمت نمیشم
هدی با یک حالت ترس و التماس به من نگاه کرد که اصلا دلم به رحم اومد و امیر علی چشماش رو ریز کرد ، اخم ظریفی کرد و لباشم جمع کرد و به هم زل زد.اخ که من همون موقعه هام از این طرز نگاه می ترسیدم شدید.
-جون فواد اونجوری نگام نکن که دارم غالب توهی میکنم
اما همین جوری داشت نگام میکرد.نفس عمیقی کشیدم و بهش نگاه کردم و گفتم:خُب من الان بگم غلط کردم بیخیالم میشی
ای بابا ول نمی کنه.یهو هدی با پاشنه کفشش کوید رو پای امیر علی گفت:ول کن داداشیم رو کشتیش
همیشه همین جوری بود امیر علی دعوام می کرد هدی با هرچیزی که دمه دستش بود می کوبید به سر امیر علی جیغ میزد داداشی فوادم رو ول کن.
دستم و انداختم رو شونه های هدی و ابروهام بالا پایین می کردم یعنی حال کردم بدبخت عقب نشینی کرد چون هدی عصبانی بشه امیر علی نمی شناسه میزنه همین جا نصفش می کنه.
-خُب من دیگه میرم...
هدی نذاشت حرفم تموم شه که با غضب برگشت سمتم و گفت:هیجا نمیری
اوه این همه جذبه از یک دختر بچه(مشنگ جان الان 18 سالشه)امیر علی سرش رو انداخته بود پایین داشت میخندید.بعد هدی به سمت ماشین حرکت کرد و گفت :بیاین بشینین می ریم خونه
بد هم خودش صندلی عقب نشست.
سوار ماشین شدیم و علی حرکت کرد که هدی خود شو خم کرد به سمت صندلی جلو سرش و گذاشت رو پشتی صندلی من سمت چپ خودم به جلو نگاه کرد و با یک لحنه فوق العاده غمگین گفت:کجا بودی؟
من هم با یک لحنه بد تر از اون گفتم:لندن
باز اون با یک لحنه خفن تر ازمن:می دونم .چرا رفتی؟
-چرا نباید می رفتم؟
هدی:چرا باید می رفتی؟
-بخاطره همه چیز
هدی :همه چیز؟؟این همه چیز ارزش داشت؟
-نه
هدی:ساسان کجاست؟
-زیر خاک
یهو امیر علی کوبید رو ترمز هر دو به سمتم چرخیدن نگام کردن.
امیر علی:شوخی می کنی؟
یک پوزخند زدم:ای کاش شوخی بود
رمان نویس نوپا...
ما را در سایت رمان نویس نوپا دنبال میکنید
برچسب: قسمت دهم سریال شهرزاد,قسمت نهم اسپرین,قسمت نهم سریال آسپرین,قسمت نهم ماه عسل 95,قسمت نهم سریال ماه پیکر,قسمت دهم سریال آسپرین,قسمت نهم سریال شهرزاد,قسمت دهم ماه عسل ٩٥,قسمت دهم اسپرین,قسمت دهم سریال برادر, نویسنده: بازدید: 28