قسمت ششم

خرید بک لینک

رمان "زمین به خواست ما نمی چرخد"نویسنده:F.Nرفتم سمت کمد لباسام یک پیرهن سفید نیم استین با یک جلیقه قهوه ای و شلوار جین قهوه ای انتخاب کردم. لباسای کمدم کلا به دو رنگ تقسیم می شدن،قهوه ای و مشکی امروز تصمیم گرفتم تیپ قهوه ای بزنم که ساسان گیر نده.اومدم بیرو کفشای کالج قهوه ایم رو پوشیدم در و باز کردم و در هین بستن بلند گفتم:داداشیییییییییی من دارم میرم مطب کاری باری نداریساسان از اتاقش اومد بیرون یک لبخند بی جون زد و گفت:کار که نداریم ولی بار داریم.خندیدم گفتم:بیشعور رفتم بیرون ماشین از پارگینگ در اوردم به سمت مطب حرکت کردم،یهو گوشیم زنگ زد گوشی برداشتم بدونه اینکه نگاهی به صفحه اش بندازم جواب دادم:جانم بفرمائید(عادت همیشگیم)شخص پشت خط:باز نگاه نکرده جواب دادیصدای ویکی بود اما خیلی غمگین.....ای بابا کلا امروز عزا عمومی اعلام شده،برای اینکه از اون حال و هوا که نتیجه شاهکار لرد مجستیک درش بیارم گفتم:علیک سلام خانومی من ، چی شده سر صبحی زنگ زدی گلم ؟؟؟ شیطون نکنه دلت برای اقاتون تنگ شده عزیزمبا خودم گفتم منکه باید با ویکی ازدواج کنم خُب چه بهتر که حداقل ویکی متوجه بی علاقگی و بی احساسی من نسبت به خودش بشه هرچند بازم نمی تونستم با دختری به معصومی ویکی بد صحبت کنم.ویکی خنده نخودی که دلم ذعف میره کرد و گفت:چی گفتی؟اخ اخ اخ حواس نمی زارین واسه ادم 2 ساعت دارم فارسی باهش می حرفم دوباره ترجمه کردم حرفم رو که سکوت کرد.بعدش با لحنه غمگینی گفت:ساسان همه چی رو بهم گفت، از بی علاقگی تو به من و اگه زیربار رفتی بخاطره تحدید بابام بودهاه پسره بی فکر چرا اینارو به ویکی گفته دیوونه به خدا-ویکی ببین ساسان چرت گفت نه یعنی اینکه اصلا اینطوری نیست عزیزمویکی:خداحافظ  نمی خواد هم نگران تحدید بابام باشیبعد هم قطع کرد، اه اخه این چه کاری بود ؟؟؟دور زدم که به سمت خونه برم که یه لحظه اومد تو ذهنم که نکنه ویکی خودکشی کنه از این دختر هرچی بگی برمیاد سریع به سمت خونه لرد مجستیک روندم انقدر با سرعت می روندم که چند بار نزدیک بود تصادف کنم سریع رسیدم نگهبانم که من رو میشناخت سریع دروباز کرد ماشین بردم داخل جلو عمارت کبوندم رو ترمز که صدای جیغ لاستیک های ماشین پیچید. رفتم داخل که لرد مجستیک و دیدم گفتم:ویکی کجاست؟لرد:تو اینجا چی کار می کنی؟همین طور که از پله ها می رفتم بالا گفتم:تو اتاقشه ؟؟دوییدم سمت اتاق ویکی در اتاق و باز کردم کسی تو اتاق نبود اما در حموم باز بود وصدای اب می اومد....یا خدا....سریع به سمت حموم دوییدم که....وای خدا وای خدا ویکی ؟؟باورم نمی شد بدن بی جون ویکی غرق خون توی وان حموم بود،خونه زیادی ازدست داده یعنی خیلی زیاد تر از حد توانش.......باورم نمی شه یک دختر 16 ساله بخاطره من.........نه نه نه....لرد مجستیک اومد داخل وقتی جسد ویکی رو دید یقه منو گرفت و بلندم کرد و چند تا مشت زد توی صورتم  هیچ مقاومتی نکردم درست عاشق ویکی نبودم ولی دوسش که داشتم انقدر زد و زد که از هوش رفتم.....ادامه دارد.......

رمان نویس نوپا...

ما را در سایت رمان نویس نوپا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: جمعه 21 آذر 1404 ساعت: 4:51

صفحه بندی