قسمت هشتم

خرید بک لینک

رمان "زمین به خواست ما نمی چرخد"نویسنده:F.Nوارد شرکت شدم در راهرو شرکت به سمت اتاقم حرکت می کردم و کیت هم داشت برنامه کاری امروزم رو یاد اوری می کرد.کیت : ساعت 10 صبح یک نشست خبری برای چگونگی سود امسال کمپانی دارید.-لغوش کن اصلا نمی رسمکیت:امروز ساعت 12 ظهر با یک شرکت عربی قرار ناهار دارید و در ارتباط با پروژه جدید مذاکره می کنید.-حتما یاد اوری کنکیت: برای ساعت 2 یک جلسه در شرکت به خواست پدر تون لرد مجستیک ترتیب داده شده که حظور شما الزامی-باشه دیگه برنامه ای نیستکیت:خیر جناب رئیسرسیدم به در اتاقم با کارت در و باز کردم رفتم داخل،کیف سامسونتم رو انداختم رو مبل کرواتم هم شُل کردم و خودم انداختم رو صندلی چشمام رو بستم.پس فردا سومین سالگرد ساسان هرسال لرد مجستیک سنگ تموم واسه ساسان میزاره خیلی مسخره است که واسه کسی که خودت کشتیش سالگر بگیری.....بعد از اون شب حالم خیلی داغون بود اما دوباره نقاب صبر به صورتم زدم چند وقت بعد لرد هم چیز بهم گفت(به صورت خاطره)لرد:3 ماه پیش که برای اولین بار ویکی عکس تو رو بهم نشون داد قلب تیر کشید،خیلی شبیه اون بودی اصلا انگار خود جاشورا بودی،جاشورا و خدا  ازم گرفته اما تو رو بهم داد،برای همین خواستم تو با ویکی ازدواج کنی اما اون اتفاق...........من نمی خواستم ساسان و بکشم افرادم رو فرستادم برن بیارنش اما وقتی میرسن ساسان کشته شده بود.لرد از رو صندلیش بلند شد اومد جلوم زانو زد و دستام رو گرفت با چشمای اشکی گفت:فواد ؟!پسرم باورکن نمی خواستم این اتفاق بی افتد،من رو ترکم نکن جاشورامو و بهم برگردون ...اصلا فکر کن یک تاوانه برای مرگ ویکی خواهش می کنم(پایان خاطره گویی)از اون روز بخاطره عذاب وجدانم نسبت به ویکی و انتقام مرگ ساسان از اونایی که کشتنش شدم پسر لرد اسمم رو از فواد شاهد به جاشورا مجستیک تغییر کرد.مشغول بررسی قرار داد بودم که کیت (منشی شخصی فواد) وارد اتاق شد و گفت : رئیس ساعت 11:30 ظهر است،با اون شرکت عربی قرار دارید-اوه بله یادم نبود ممنون می تونی بریادامه دارد....... 

رمان نویس نوپا...

ما را در سایت رمان نویس نوپا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: جمعه 21 آذر 1404 ساعت: 4:51

صفحه بندی